تبليغاتX
من و تو

من و تو

فنجان وارونه

در چشمانش نگرانی موج میزد ،گویی از گفتن چیزی هم واهمه داشت وهم اندوه ناک بود ،خیره به چشمانم مانده بودو

تبسمی تلخ را در چهره اش میخواندم فنجان واژگونه ام را در دستانش میچرخاند تاروزنه های امیدرا درآن بیابد اما سکوت

تلخش به او اجازه لب گشودن نمیداد .چهره اش را بسوی من نشانه رفت وگفت."پسرم غمین مباش که عشق نوشته سرنوشت

توست وهر که درراه عشق بمیرد شهید است".تو به دنبال رشته ای از دود هستی که در زندگی تو ظهور خواهد کرد

وتو خاکستر به جا مانده از شعله های آن دود خواهی بود .ومن موجی از نگرانی را در درون خود احساس کردم .

با چشمانم خیره به فنجانم التماس کردم که سرنوشت مرا تغییر دهد .اماچرخشش هیچ چیزی را عوض نمیکرد .سالها

از آن روزها گذشت ومن بازیچه اراده فنجان گشتم .عاشق شدم اما هنوز از دود خبری نیست .ایکاش فنجانم دود را

اشتباه دیده باشد .ایکاش تو همان دود نباشی .انروز من تحمل این درد را اسان میدیدم اما امروز دلواپسی از دود

بودن تو نابودم کرده است "ایکاش ،ایکاش تو دود نباشی "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:58  توسط کامبیزوتارا  | 

عکس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:14  توسط کامبیزوتارا 

کاش همیشه باشی

در انتهای افق آنجاییکه سرخی آفتاب هنوز خودنمایی میکند تورا میبینم دردوردستهای این   

    وادی بی انتها نقش زیبای تو به مثل سایه ای زیبا بر تارک خورشید چه خوب نمایان است .

در آن دور دستها من به افق خیره ماندم تا تورادربوسه گاه زمین وخورشید بنگرم و

از دوری تو ودست نیافتن بودنت حسرت بکشم .

خورشید انوار طلایی خودرا از روی پشت بام خانه ها جمع میکند وتو در

 تاریکی غروبش محو خواهی شد ومرا تنها وتنها وتنها خواهی گذاشت

وشب چه با متانت سفره خویش را بر این حسرت من میگستراند .

من میدانم تو روزی خواهی رفت .

من میدانم تو روزی درانتهای افق در آن دور دستها محو خواهی شد.

 من میدانم هنگام رفتنت من با چشمانی لبریز از اشک با نگاهم رفتنت را بدرقه خواهم کرد

 کاش آنروز هرگز نیاید .

کاش آن روز من نباشم .کاش تو هرگز نروی .

کاش این نوشته های من خیالی بیش نباشد .کاش تو همیشه برای من باشی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:31  توسط کامبیزوتارا  | 

خونه دل

مسافرایی که مییاید به این وبلاگ سر میزنید من کامبیزم .اینجا خونه دل منو تاراست .

اینجا یه گوشه امن دنیاست.که من برا تارای خودم بنویسم .

وقتی براش مینویسم از شدت دوست داشتنش بغض اذیتم میکنه .

دوستایی که میاد نظر میدید اینجا سفره دلم رو با افتخار پهن میکنم .وبا افتخار برای تارا

 مینویسم .واز اینکه جلوی شما داد بزنم تارا دوست دارم احساس سر بلندی میکنم .

از چشم من تارازیباترین .مهربانترین .وباارزشترین آدم روی زمینه .

از چشم من اون بهترین معشوقه دنیاست .

از چشم من تارا فقط تاراست وهیچ چیزی رو نمیشه بهاش مقایسه کرد .

دوستایی که میاد سر میزنید برام دعا کنید من

تارا رو از دست ندم .برام دعا کنید همیشه اونو داشته باشم

 برام دعا کنید تارا همیشه باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:29  توسط کامبیزوتارا  | 

دست خودم نیست

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

                                                         تارا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:34  توسط کامبیزوتارا  | 

تارا دوست دارم  نمیدونم چقدر اما میدونم خیلی زیاد

کامبیز.دوست داشتن تو تنها نقطه امیدزندگیه منه وتنها

 مجرای حیات بخشیدن 

    به روح من وآخرین زمزمه های عاشقیه منه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:10  توسط کامبیزوتارا  | 

یادت

شب که ميرسد يادت درب خانه وجودم را بصدا در مي اورد مرا از ادمها جدا ميکند

و با خود به دنيايي به نام تنهايي ميبرد .

پا به خيالم ميگذاردوهيزم غصه هايم را ذره ذره جمع ميکندتا مرا

 شرمنده بلنديش کند واز حسرتم شعله اي ميسازد  .

قلبم را از سينه در مياورد تا ميان شعله بگذارد .

قلب بيچاره من قفل حنجره اش را باز ميکند تا صداي ناله اش اشکهايم رااز خواب ناز

خود در گهواره چشمم  رها کندتا شايد رقص اشکها  شعله را سرگرم خود کند و

گرمايش کمتر اورا بسوزاند.

 دستهاي بيچاره من گره خورده پاهايم مي گردند تا تکيه گاهي بسازند از براي

پيشانيم تا بار خجالت و ندامتو حسرتو درماندگي خودرا انجا پنهان کنند

ومن  وامانده تراز هميشه دست  التماس بسوي يادت ميبرم

تا اورا به تمام عشقي که به تو دارم قسم دهندشايد

اان شب را مثل شبهاي ديگربر من ببخشايدو

تو انقدر خوبي که   سر بزير تر از هر شب خود را در لابلاي کوچه هاي ذهنم محو ميسازي

تا من هنوز به ماندن اميد داشته باشم وحسرت بي تو بودن شعله اش را مهار کند .

کاش زمان  ابستن بازگشت ميشد 

 کامبیز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:8  توسط کامبیزوتارا  | 

خوشبخترین مرد دنیا

وقتی احساست میکنم آرامش همخوابه ای ناز برای بیقراریها مه

 وقتی درخیالم لمست میکنم خوشبخت ترین مرد دنیا میشم

 وقتی به این فکر میکنم که تورو دارم دیگه از خدا چیزی نمیخام نکنه یه روز نباشی .

 ای امید روزهای باقی مانده عمرم .ای آخرین پناه نیاز من .

وقتی نیستی نمیدونم چرا اینقدر زمان کند میگذره .

دستم به هیچ کاری بند نمیاد .اظطراب دارم .دل واپسم بیقرارم.

کم حوصله ام دلم شور میزنه بهونه گیر میشم طاقت هیچکس رو ندارم.

 انگار دنیارو گم کردم .

وقتی نیستی میخام هیچکس نباشه. وقتی نیستی تنهام .

تنهای تنها " دوست دارم" ...کامبیز

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:48  توسط کامبیزوتارا  | 

دوستت دارم


کامبیز. دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري! دوستت

دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري! دوستت دارم همچو طلوع

خورشيد در سحر گاه عشق! دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس

 پر از محبت و عشق! دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:32  توسط کامبیزوتارا  | 

برای من بمان

باورم نیست که  ترا پیدا کردم تا همین دیروز بود که من بدنبالت بودم تا همین دیروز بو د که

 من درمیان انبوه مردم باچشمانی نگران ودلی اکنده از ناامیدی بدنبالت بودم من ازسالها پیش

 از زمانی که خودرا با نبودت. گم کردم .بدنبالت بودم. نه نامت نه نشانت نه چهره ات نه

صدایت  ونه هیچ نشانه دیگری از تو نداشتم. نمیدانستم کدامیک از اینهمه ادمهایی. میدانستم

هستی چون احساست میکردم ولی چگونه میتوانستم ترا بیابم . به  تبصم هر چهره ای خیره

شدم به نگاه هر چشمی نگاه کردم به کلام بسیارها  اندیشیدم اما از تو هیچ نشانی نبود هر رو

ز خسته  باز میگشتم تا گریه های شبانه ام از برای تو تنها تسلی بخش من باشد باورم بود ک

ه تو هستی شاید من هنوز به آن  درجه عشق تو نرسیده بودم تا تو برمن  ظاهر شوی گاهی

انقدر برایم دست نیافتنی بودی که نا امید از بودنت خودرا بازیچه دیگران کردم اما خیلی زود به

 خود باز میگشتم ودوباره بدنبالت بودم تا بحال کجا بودی چرا اینقدر دور  ای همه خوبی ها ای

 همه زیباییها ای همه عاشقی من کاش دیروز بودی کاش همیشه بودی کاش روزی که من گم

شدم بودی  امروز که آمدی هرگز نرو و بمان بامن بمان برای من بمان در کنار من

 بمان .                                

   تارادوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 21:40  توسط کامبیزوتارا  |